پس از «پس از باران»
فريدون پور رضا هم رفت ...
لعنت به اين بهار ..
دوباره میشه عاشق شد ............تو باشی کار سختی نیست
۱- حدوداي ساعت ۳ونيم از شركت زدم بيرون... قرار بود بچه ها سعيد رو سورپرايز كنن،تولدش بود و شادي از صب دنبال سور و سات جشن! تقريبن همه شون شاكي شدن وقت اومدن كه چرا نمي موني و كيك و عكس و فيلان تدارك ديديم نيم ساعت ديگه بمون و منم كه ضدحال ... واقعن روز مزخرفي بود سرم درد گرفت از بس جواب تلفن اين و اون رو دادم و يه لحظه حس كردم ديگه واقعن نمي كشم! كيفم رو برداشتم و زدم بيرون ..خدا جونم هزار بار شكر كه تا آخر هفته پروازهاي چابهار پر بودن و نمي ريم اونجا.. اگه پروازهاي بندر هم هفته بعد پرباشن چي از خدائيت كم ميشه؟
توي تاكسي تا خود ميدون صنعت راننده با مسافر جلويي كه يه پسر افغاني بود يه بند پشت سر ايراني جماعت صفحه گذاشتن كه ملت دزدي هستن و دوره و زمونه بدي شده و .. وسط اين بي حوصلگي از منم تائيد مي خواستن..،از قرار معلوم يه مهندسي
پول اين بنده خدا رو نداده بود و همين شده بود دليل عوضي بودن هم صنفي هاي ما ..
پدرجان پول ملت كم بود حالا پول كارگر افغاني رو هم مي خوري يا آب هم روش؟ نمي گي ملت حوصله ندارن و ۴تا فحش به كل جماعت ما مي دن ؟
۲- نزديكاي خونه چند تا كارگر داشتن درخت بيچاره جلوي يه ساختمون در حال احداث رو از ريشه در مي آوردن، به آقاي كت و شلواري شيكم گنده اعتراض كرده نكرده طرف اومده توي صورتم كه به تو هيچ ربطي نداره و برو هر غلطي دلت خواست بكن مگه تو فضول محل هستي! ..منم نرسيده خونه رفتم يه غلطي كردم، زنگ زدم ۱۳۷ و به آقاي بي حال پشت تلفن كه مي خواست مطمئن بشه كه من مطمئنم و با چشماي خودمديدي و الخ .. حالي كردم كه جريان چيه و اونم قرار شد كه پيگيري كنن و يه كد پيگيري هم بهم داد و شب كه رفتم آشغالا رو بزارم دم در ديدم كه دارن گازوئيل ميريزن جاي ريشه اش و خلاص ... سرب استنشاق مي كنيم به همين راحتي
۳- فروشنده دستفروش كتاباي مجاز و غيرمجاز روبروي دانشگاه درست بغل كتابسراي نيك داد مي زد :دليل اينكه ايراني ها يك ميليون سال!!! عقب هستن از دنيا ! به خاطراينه كه كتاب نمي خونن ...منم غيرتي شدم رفتم ۵ تا كتاب خريدم از مغازه بفل دستيش ... ۴تا رمان و داستان كوتاه و يه كتاب از مايكل تالبوت ..با يه ترجمه جديد از كتاب جزايري..
۴- تلوزيون روشنه و صداي استاد عليفر روي اعصابه همين جوري ! استاد داره بازي رئال با يه تيم ديگه رو گزارش مي كنه واصرار داره ثابت كنه كه دفاع خطي چيز مزخرفيه و مربي رئال هم چيزي حاليش نيست ..
ای پـیــک راسـتـــان خـبــــــر یـــــار مـا بـگو
احـوال گـل بـه بـلـبـل دسـتــانسـُـــــرا بـگو
مـا مـحـرمـان خـلـوت انـسـیـم غـم مـخــــور
بـا یـار آشــنــــــــا سـخـن آشــنـــــــــا بـگو
بـرهـم چـو میزد آن سـر زلـفـیـن مشکبـار
بـا مـا سـرِ چـه داشـت ز بـهـر خــــــدا بـگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست
گـو ایـن سـخـن مـُعـایـنـه در چشم ما بـگو
آن کـس کـه مـنـع مـا ز خــرابـات مـیکـنـد
گـو در حـضــور پـیــر مـن ایـن مـاجـــرا بـگو
گـر دیـگـرت بــر آن در دولـت گــــــــذر بـُـوَد
بـعـد از ادای خـدمـت و عـرض دعـــــا بـگو
هـر چـنـد ما بـدیـم ، تـو مـا را بـدان مـگیـر
شــاهــــانـه مـاجــــرای گـنــاه گــــدا بـگو
بـر ایـن فـقـیـر نـامـهی آن محتشم بـخوان
بـا ایـن گـــــــدا حـکـایـت آن پـادشـــا بـگو
جانها ز دام زلـف چو بـر خاک میفشانـد
بـر آن غـریـب ما چه گـذشت ای صبا بـگو
جان پـــرور است قـصـّهی اربـاب مـعـرفـت
رمـــــزی بـرو بـپـرس ، حـدیـثـی بـیـا بـگو
حـافـــــظ گرت به مجلس او راه میدهنـد
مـی نـوش و تــرک زرق ز بـهـر خـــدا بـگو
پسري كه مرا دوست داشت درست قرار دوممان به من يك ادكلن اصل فرانسوي هديه داد،درست مثل محمد و بهزاد!
دفعه ديگر خودش را به من نزديك كرد . گفت استفاده نكرده اي ؟
ومن فهميدم همان بلايي قرار است سرم بيايد كه دفعه قبل و دفعات قبل آمده بود.
(پسري كه مرا دوست داشت /بلقيس سليماني/نشر ققنوس)