تبليغاتX
جزیره سرگردانی

جزیره سرگردانی

دوباره میشه عاشق شد ............تو باشی کار سختی نیست

پس از «پس از باران»

فريدون پور رضا هم رفت ... 
لعنت به اين بهار ..

+ نوشته شده در  91/01/24ساعت   توسط حمید  | 

چرم ساغري

چرم ساغري بالزاك رو خيلي دوس داشتم ... شايد یکی از بهترین رمان هایی بود که این چند وقته خوندم .. تلخ بود مرثيه آخرش ولي ...
+ نوشته شده در  91/01/22ساعت   توسط حمید  | 

همين جوري ..

۱- حدوداي ساعت ۳ونيم از شركت زدم بيرون... قرار بود بچه ها سعيد رو سورپرايز كنن،تولدش بود و شادي از صب دنبال سور و سات جشن! تقريبن همه شون شاكي شدن وقت اومدن كه چرا نمي موني و كيك و عكس و فيلان تدارك ديديم نيم ساعت ديگه بمون و منم كه ضدحال  ... واقعن روز مزخرفي بود سرم درد گرفت از بس جواب تلفن اين و اون رو دادم و يه لحظه حس كردم  ديگه واقعن نمي كشم! كيفم رو برداشتم و زدم بيرون ..خدا جونم هزار بار شكر كه تا آخر هفته پروازهاي چابهار پر بودن و نمي ريم اونجا.. اگه پروازهاي بندر هم هفته بعد پرباشن چي از خدائيت كم ميشه؟
توي تاكسي تا خود ميدون صنعت راننده با مسافر جلويي كه يه پسر  افغاني بود يه بند پشت سر ايراني جماعت صفحه گذاشتن كه ملت دزدي هستن و دوره و زمونه بدي شده و .. وسط اين بي حوصلگي از منم تائيد مي خواستن..،از قرار معلوم يه مهندسي  پول اين بنده خدا رو نداده بود و همين شده بود دليل عوضي بودن هم صنفي هاي ما ..
پدرجان پول ملت  كم بود حالا پول كارگر افغاني رو هم مي خوري يا آب هم روش؟ نمي گي ملت حوصله ندارن و ۴تا فحش به كل جماعت ما مي دن ؟
۲- نزديكاي خونه چند تا كارگر داشتن درخت بيچاره جلوي يه ساختمون در حال احداث رو از ريشه در مي آوردن، به آقاي كت و شلواري شيكم گنده اعتراض كرده نكرده طرف اومده توي صورتم كه به تو هيچ ربطي نداره و برو هر غلطي دلت خواست بكن مگه تو فضول محل هستي! ..منم نرسيده خونه  رفتم يه غلطي كردم، زنگ زدم ۱۳۷ و به آقاي بي حال پشت تلفن كه مي خواست مطمئن بشه كه من مطمئنم و با چشماي خودمديدي و الخ .. حالي كردم كه جريان چيه و اونم قرار شد كه پيگيري كنن  و يه كد پيگيري هم بهم داد و شب كه رفتم آشغالا رو بزارم دم در ديدم كه دارن گازوئيل ميريزن جاي ريشه اش و خلاص ... سرب استنشاق مي كنيم به همين راحتي
۳-  فروشنده  دستفروش كتاباي مجاز و غيرمجاز  روبروي دانشگاه  درست بغل كتابسراي نيك داد مي زد  :دليل اينكه ايراني ها يك ميليون سال!!! عقب هستن از دنيا ! به خاطراينه كه كتاب نمي خونن ...منم غيرتي شدم رفتم ۵ تا كتاب خريدم از مغازه بفل دستيش ... ۴تا رمان و داستان كوتاه و يه كتاب از مايكل تالبوت ..با يه ترجمه جديد از كتاب جزايري..
۴- تلوزيون روشنه و صداي استاد عليفر روي اعصابه همين جوري ! استاد داره بازي رئال با يه تيم ديگه رو گزارش مي كنه واصرار داره ثابت كنه كه دفاع خطي چيز مزخرفيه و مربي رئال هم چيزي حاليش نيست ..

+ نوشته شده در  91/01/21ساعت   توسط حمید  | 

گـو در حـضــور پـیــر مـن ایـن مـاجـــرا بـگو...

ای پـیــک راسـتـــان خـبــــــر یـــــار مـا بـگو
احـوال گـل بـه بـلـبـل دسـتــان‌سـُـــــرا بـگو
مـا مـحـرمـان خـلـوت انـسـیـم غـم مـخــــور
بـا یـار آشــنــــــــا سـخـن آشــنـــــــــا بـگو
بـرهـم چـو می‌زد آن سـر زلـفـیـن مشکبـار
بـا مـا سـرِ چـه داشـت ز بـهـر خــــــدا بـگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست
گـو ایـن سـخـن مـُعـایـنـه در چشم ما بـگو
آن کـس کـه مـنـع مـا ز خــرابـات مـی‌کـنـد
گـو در حـضــور پـیــر مـن ایـن مـاجـــرا بـگو
گـر دیـگـرت بــر آن در دولـت گــــــــذر بـُـوَد
بـعـد از ادای خـدمـت و عـرض دعـــــا بـگو
هـر چـنـد ما بـدیـم ، تـو مـا را بـدان مـگیـر
شــاهــــانـه مـاجــــرای گـنــاه گــــدا بـگو
بـر ایـن فـقـیـر نـامـه‌ی آن محتشم بـخوان
بـا ایـن گـــــــدا حـکـایـت آن پـادشـــا بـگو
جان‌ها ز دام زلـف چو بـر خاک می‌فشانـد
بـر آن غـریـب ما چه گـذشت ای صبا بـگو
جان پـــرور است قـصـّه‌ی اربـاب مـعـرفـت
رمـــــزی بـرو بـپـرس ، حـدیـثـی بـیـا بـگو
حـافـــــظ گرت به مجلس او راه می‌دهنـد
مـی نـوش و تــرک زرق ز بـهـر خـــدا بـگو

+ نوشته شده در  91/01/21ساعت   توسط حمید  | 

استقلال بی غیرت

مربي الجزيره مي گفت :در تاريخ سابقه نداشته يه تيم اماراتي بياد يه تيم ايراني رو توي تهران ببره...
تماشا تيتر زده : استقلال تاريخ را جارو كرد..
...
...
+ نوشته شده در  91/01/16ساعت   توسط حمید  | 

ادكلن اصل فرانسوي

پسري كه مرا دوست داشت درست قرار دوممان به من يك ادكلن اصل فرانسوي هديه داد،درست مثل محمد و بهزاد!
دفعه ديگر خودش را به من نزديك كرد . گفت استفاده نكرده اي ؟
ومن فهميدم همان بلايي قرار است سرم بيايد كه دفعه قبل و دفعات قبل آمده بود.

                                                                          (پسري كه مرا دوست داشت /بلقيس سليماني/نشر ققنوس)

+ نوشته شده در  91/01/08ساعت   توسط حمید  | 

در غمش هر شب به گردون پیک آهم می‌رسد
صبرکن، ای دل! شبی آخر به ما هم می‌رسد
شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟
کز پس آن نوبت روز سیاهم می‌رسد
صبر کن گر سوختی ای دل! ز آزار رقیب
کاین حدیث جانگداز آخر به شاهم می‌رسد
گر گنه کردم، عطا از شاه خوبان دور نیست
روزی آخر مژدهٔ عفو گناهم می‌رسد
+ نوشته شده در  91/01/07ساعت   توسط حمید  | 

قصد جان مي كند اين عيد و بهارم بي تو
اين چه عيدي و بهاري است كه دارم بي تو
گيرم اين باغ ، گلاگل بشكوفد رنگين
به چه كار آيدم اي گل ! به چه كارم بي تو ؟
+ نوشته شده در  91/01/07ساعت   توسط حمید  | 

ای مثل من در خود اسیر

۱- کاش می شد شب ها کار کرد و روزها خوابید ...تصور این که ۴ ساعت دیگه باید برم سرکار و هنوز هیچ خبری از خواب نیست واقعا نگران کننده ست .. روز اول  کاری سال حدید رو که با کمال آرامش خوابیدم و نرفتم شرکت تا چند ساعت دیگه هم که معلوم نیست حس رفتن سرکار باشه یانه .نکته جالب ترش اسسنه که شادی مسج داده و می پرسه امروز رفتی خبری بود یا نه ؟
تغییر رو این روزا میشه حس کرد ولی جهتش رو اصلا و ابدا نمیشه تشخیص داد...
۲- آزاده میگه تو همیشه ي خدا باید سایلنت باشه گوشیت ... اومده بودن عید دیدنی بنده های خدا تشریف نداشتم .. نزديك به ده تا آلبوم از پيانوي جواد معروفي و تكنوازي و دو نوازي  گيتار و  ... گوش دادم اين دو روز ولي هنوز هيچ صدايي رو نميتونم از گوشيم تحمل كنم جز سايلنت
۳- یه قرص بروفن هم کفاف نمی ده ...
۴- پارسال به طرف قول داده بودن بفرستنش کانادا ، پاسپورتش رو هم گرفتن ، بعد خودشون رفتن و به طرف ميگن كه ويزات جور نشده ...حالا يه ميليارد تومن ناقابل رو هواست به خاطر يه امضاي آقاي مديريا محترم شركت مشاور ..  شب عيدي فقط دست به يقه نشدم با طرف از بس ليچار بارمون كرد توي جلسه و مزخرف گفت و خيلي راحت صدو هفتاد ميليون رو خط زد و زيرش نوشت علي الحساب تا بررسي كامل ... حالا سه ساعت مونده به پرواز اومدم گزارش كارشكني رو براي آقاي معاون ميگم خيلي خونسرد ميگه :اگه پاسپورتش هنوز دست بچه هاست بگو سوراخش كنن! و بدن بهش!!! يا اصلا بهش بگين گم شده  تصور كنين بعد عيد قراره بريم جلسه با همين آدم و حداقل دوسال ديگه هم كار ما گير همين آدمه ...
۴- آقای همسایه ولوم داریوش رو داده تا آسمون  :
لیلای من با من بمیر
تنها به یمن مرگ ما
این قصه می ماند به جا...

+ نوشته شده در  91/01/06ساعت   توسط حمید  | 

آن شب که تو در کنار مایی روزست
و آن روز که با تو می‌رود نوروزست
دی رفـت و بـه انـتـظـار فـردا منشین
دریـاب کـه حـاصل حیات امروزست
+ نوشته شده در  91/01/06ساعت   توسط حمید  |